پرهامپرهام، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

پرهام یعنی مهربون

سلام

پنجمین نوشته 94 واسه پرهام گلم

سلام پسر گلم فرشته مهربونم دیشب داشتی میخوابیدی گفتی مامان ستاره های آسمون فرشته های مهربون هستن.... دیروز رفتیم دکتر البته این چهارمین دکتر بود بالاخره قرار شد 10 تیر عمل بشی 3تادکتر گفتن که باید لوزه های حلقوی ات رو در بیاریم بیش از اندازه بزرگه توکل به خدا نمیخوام الان بهش فکر کنم تا زمانش برسه اعصابم خرد میشه. اینجاروزی بود که رفتیم آزمایش دادی برای عمل.... رفته بودیم خونه خاله شیمااینا... 10اردیبهشت روز تولدت بود با ملیسا جون اینا رفته بودیم هایپراستار، بچه هایی که روز تولدشون برن اونجا هایپر یه کیک کوچولو میده.....   اینجا مامان باجی رو برده بودیم دکتر.....
6 خرداد 1394

چهارمین نوشته 94 واسه پرهام گلم

سلام گل گلی مامان تقریبا" یه ماهی نیومدم .پرهامی روز به روز داری بزرگتر میشی خوش تیپ تر،خوش زبون تر،مامانی تر....الان که دارم مینویسم لگوبازی میکنی بهم میگی مامان بیااینجا پیش من بشین ببین دارم چی درست میکنم چونکی دوست دارم.عزیزم چیزی که درست کرده بودی خراب شد ناراحت شدی و رفتی تو اتاقت و درو بستی. خب اومدی 10ثانیه هم طول نکشید الان هم شیر و کلوچه میخوری بهم میگی مامان بهم بگو یه دنیا دوست دارم ، دنیای من هزاران دنیا دوست دارم    
2 خرداد 1394

دومین نوشته 94 واسه پرهام گلم

سلام پسر گلی ،آخ امشب چقدر از دستت عصبانی شده بودم اینکه اسباب بازیهاتو جمع نمیکنی.... امروز رفته بودیم خونه دایی فرشید تولد پرند بودالبته دیروز بود ولی امروز جشن گرفتن .صبح رفتیم کادو خریدیم کلی باهم صحبت کردیم که بالاخره راضی شدی بدیمش به پرند ، میگفتی مامان اگر قراره اینو کادو کنبم بدیم به پرند من اصلا" خونشون نمیام .....امان از این دنیای بچه ها. کلی هم تو مغازه اسباب بازی فروشی سفارشات لازم واسه تولد خودت دادی ،وروجک مامان امروز رفته بودیم واسه خرید....                       ابنم عکس...
27 فروردين 1394

اولین نوشته 94 واسه پرهام گلم

سلام و صد سلام به همه نی نی وبلاگی های ناناز و دوستای خوبم ، عیدتون مبارک ایشاا... سال 94 سال سلامتی و خوشی و پر برکتی براتون باشه.                                                                                       خب از کجا شروع کنم؟..... قبل عیدی که من و به اقول خودش آقا پرهام  شدید مشغول خونه تکونی بودیم .به خاطر ماموریت بابایی زودتر راهی شمال شدیم 26 اسفند رفتیم ، سال تحویل پیش مادرجون ودایی کامب...
22 فروردين 1394

بیست و هفتمین نوشته واسه پرهام گلم

سلام نفس مامان انوش مثل فرشته ها لالا کردی موقع خواب که بهت میگم لالا کن تا فرشته مهربون بیاد پیشت ، میگی مامان بهش بگو توپش ام بیاره . عزیز دل مامان چه دنیای صاف و ساده ای این بچه ها دارن....                                             امروز صبح بابابایی رفتیم سپه سالار مامان انوش میخواست کیف و کفش بخره (پروژه ای بس عظیم !! ) خلاصه خریدیم (مبارکم باشه ) البته ناز پسری هم باز کفش خرید و همون جا تومغازه پوشید و میگه اون کفشمو بذارید تو جعبه و با کفش نو اومد خونه ، اومدیم خونه ساعت 6غروب بود یه ساعت بعدشم بابایی رفت سر کار ....
23 اسفند 1393